تبليغاتX
آوای درون


آوای درون

گریه در باران چه لذت بخش است

من که انباشته هستم از اشک

زیر باران اگر گریه کنم

تو نخواهی فهمید

من دلم میخواهد

خانه ای داشته باشم در باران...

نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت توسط احسان| |

کاش دنيا همين ميشد.

 همين صندلي. همين ميز. و همين من پشت مونيتور.

کاش دنيايم همين جا بود. اين کوچک ِ بينهايت.

و صداي آدم ها اين خطوط سياه بود. زيبا و گيرا.

 و ميتوانستم تمام روز را باشم اين جا.

 و ديگر غصه ي چيز هاي ديگر را نخورم و غصه اي اگر باشد براي همين ها باشد و اشکي اگر بريزم پاي اين واژه ها باشد که فراموش نميکنند.

و من پر بودم از اين هم نفسي ها. که بخوانم و دوست بدارم. انگار براي من باشند اين کلمات. و خودم را پيدا ميکنم. و مينويسم و آنها ميخوانند. و مينويسند. و اين زنجير بافته ميشود. همين جا. نه پشت هيچ کوهي.

 و دنيايمان همين طور ميچرخد و ميچرخد و ميچرخد و ما با دنيايمان. ياد بياور که دست هاي هم را ميگيريم و ميشويم يک دايره بدون اول و آخر. حتي اگر نبينم صورت هيچ کدامشان را. مهم نيست. هر کدام شان يک کلمه اند برايم . يک واژه. و ميدانم که واژه ها را دوست ميدارم. و چشم هايي که اين واژه ها را مينويسند و چشم هايي که واژه هايم را ميخوانند. حتي اگر سهم من از اين همه چشم هاي کره زمين - کمتر از انگشتان دست باشد. و ندانم که رنگي اند اما دلم ميگويد که برق ميزنند.
کاش دنيايم همين جا بود.

وقتي غرق ميشوم در واژه ها، به خيال ميروم ، غصه ميخورم شاد ميشوم ، بغض ميکنم، پرواز ميشوم، راه ميگشايم ، دوست ميدارم، ميخوانم، مينويسم، کاش دنيايم همين جا بود...


همينقدر کوچک همينقدر بينهايت...

نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت توسط احسان| |

خدایا  !

من همونی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم ؛

همونی که وقتی خوشحاله ، حواسش بهت نیست !!

همونی که فقط وقتی دلش می گیره و بغضش می ترکه ، می آید سراغت !!!

من همونی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کنه و چشمهایش را

می بنده و میگه:
                                    باید دعایم را مستجاب کنی .

همونی که گاهی لج می کنه و گاهی خودش را برایت لوس می کنه ؛

همونی که نمازهایش یک در میان قضا می شوه و کلی روزه نگرفته داره ؛

همونی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف می زنه

و گاهی بدجنس میشه !!



البته گاهی هم خودخواه ، گاهی هم دروغگو .

خدایا....

حالا منو یادت اومد ؟

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت توسط احسان| |

خبر افتتاح یه نمایشگاه نه چندان بزرگ هنرهای تجسمی و سبک های پست مدرن

چند روزی بود که رسیده بود به گوش ما...

یه روز بعد از ظهر از سر بیکاری هوس کردم یه سری به این نمایشگاه بزنم ...

وارد نمایشگاه شدم .. بله .. چهره ها کاملا هنری بودن ،

هر کس یه گوشه ای مشغول تماشا بود ...

انواع و اقسام تندیس های عجیب و غریب و تابلوهای فضایی ...

این وسط یه تابلو خیلی نظرمو جلب کرد ...

 یعنی کسی که داشت به تابلو نگاه می کرد بیشتر کنجکاوم کرد ..

یه پسر تقریبا 25-26 ساله بود . همچین متفکرانه غرق در تابلو شده بود ...

تابلو چیز خاصی نداشت واسه همین هم حس کنجکاویم ( نه فضولیا ) گل کرد

 و منم رفتم کنارش و مثل اون مشغول تماشای تابلو شدم

 تا ببینم این دقیقا داره به چی نگاه می کنه ..

رفتم تو نخ تابلو .. یه چند دقیقه ای نگذشت که دیدم یکی دستامو گرفته و داره منو

می چرخونه ..

یه نگاه به پشت سرم انداختم ، همون پسر بود ..

گفت : یکم به چپ متمایل شو .. آها خوبه ..

تابلو رو از این زاویه باید نگاه کنی تا درکش کنی ..

 باید به مرکز ثقل تابلو یک ربع خیره بشی تا بفهمی چی می خواد بهت بگه ..

گفتم : یک ربع ؟ !! من اگه واسه هر تابلویی 1 ربع وقت بذارم

 باید واسه یک ماه آینده لاحاف تشکمو بیارم اینجا ..

خیلی بی تفاوت به حرفم ، انگار که چیزی نشنیده به تابلو اشاره کرد

و گفت : خیره شو به عمق تابلو ..

خلاصه کارمون در اومده بود .. 5 دقیقه شد ،10دقیقه .. 10 دقیقه شد 1 ربع ..

1 ربع شد ،1 ربع و نصفی ... اما نشد که نشد  ...

خب نقاش 4 تا قوطی رنگو همزمان ریخته روی بوم و بعد هم با پوتین از رو بوم رد شده ،

 من آخه به عمق کجای این تابلو می رفتم ؟

بالاخره گفتم : نه .. یا من خنگم نمی فهمم این چیه .. یا نقاشش خنگ بوده و از بیکاری اینو کشیده ..

بعد از این حرفم پسر برگشت و گفت : نه دوست من .. نه من خنگم نه تو ..

و بعد هم رفت سمت تابلو .. دهنم باز موند ، این خودش نقاش تابلوهه بود !!! ..

خواستم جمله مو ماست مالی کنم ولی پسر بی اعتنا به من شروع کرد به دفاع از تابلو :

این یکی از سبک های تلفیقیه کوبیسم و پست مدرنیسمه ...

 زاویه و نگاه بیننده خیلی مهمه تو درک تصویر .. به قول آقای ..........

خلاصه شروع کرد به ردیف کردن جملات عجیب و غریب که من هیچی حالیم نشد

 ولی خب ، برای مالوندن حرفی که زده بودم بازار اوهوم اوهوم گفتنام داغ داغ بود ...

چشمتون روز بد نبینه ، مغزم رسما آسفالت شد طی دو ساعتی که اونجا بودم ...

منو تو کل نمایشگاه گردوند و انواع و اقسام تابلوها و تندیس های فضایی رو

 بهم نشون داد و اندر حکایتشون هم سخن ها گفت ...

منم که هیچی بارم نبود و چیزی نمی فهمیدم ،

 فقط نیشم می رفت تا بناگوش و تعریف و تمجید می کردم ...

 تعجب برانگیزتر از تمام چیزهای اون نمایشگاه آخرین تابلویی بود که دیدم ،

 و به قول اون پسر این تابلو اوج هنر و هنرنمائیه یک نفر می تونست باشه ..

آنچنان با شور و شعف درباره ی تابلو حرف می زد که منم ناخودآگاه به هیجان اومدم ..

حالا تابلو چی بود .. یه بوم سفید و خالی  ..

گفتم : این از اون تابلوهاست که شمع می ذارین پشتش

 و تابلو وقتی داغ میشه عکسو نشون میده ؟ ..

گفت : نه ، این یه ورق سفید و خالیه ..

گفتم : همین ؟

گفت : آره .. این اوج یک هنر تجسمیه ..

 باید تجسم کنی نقاش قصد داشته چی روی تابلو بکشه !!!  

و بعد هم غرق در تماشای تابلو شد .. دهنم باز مونده بود ، به پسرک نگاه کردم ..

همچنان در تکاپوی فکر نقاش بود .. آروم از کنارش دور شدم

 و اونو با اوج هنر تجسمی تنها گذاشتم و از نمایشگاه اومدم بیرون ...

 

پ . ن 1 : ذوق هنری داره در من فوران می کنه ، باید یه کاری بکنم !!

پ . ن 2 : توصیه می کنم به هیچ وجه با صدای بلند فکر نکنید !!

پ . ن ۳ : میخوام یه پست خالی بذارم

ببینم کی میفهمه چی چی میخوام بگم ؟!؟!

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت توسط احسان| |

چقدر خوبه آدم همیشه بچه بمونه...

ساده ... راحت ... بی شیله پیله ...

غیر ممکن ترین حرف ها رو هم که می شنیدیم ،

 بدون کلنجار رفتن باهاش باور می کردیم ،

چون کلمه ای به نام " دروغ  "برامون تعریف نشده بود ...

یادمه اون قدیما ، زمانیکه من کوچولو بودم ،

اکثر بازی هام بی تحرک و ثابت بودن ...

یعنی یه گوشه می شستم و با اسباب بازی هام بازی می کردم ...

 اصلا اهل بپر بپر و ورجه ورجه های زیاد نبودم ...

 بابام همیشه سر به سرم می ذاشت و به شوخی می گفت :

" پسر ، اینقدر یه جا نشین ، آخر عین مرغ تخم می کنیا ... "

بعد هم یه شعر درست کرده بود و می خوند :

احسانی تخم گذاشته ... تو منقلا گذاشته ... واسه ی بابا گذاشته ...

نمی دونم چی ...  نمی دونم چی ... الا آخر ...

اما این شعرش نه تنها واسه من نقش باز دارنده نداشت ،

 بلکه خیلی هم تحریک آمیز بود ..

یعنی من بالاخره تخم می ذارم ؟

 تخم های با ارزش ... عین مرغ تخم طلا ...

خلاصه یک روز صبح از خواب پاشدم دیدم بعــــــــــــــله ...

 بالاخره اتفاق افتاد ... یه تخم مرغ بود توی تختم ...

من بالاخره تخم گذاشتم ...!!!

از خوشحالی داشتم پر در میاوردم .. تخمو گرفتم و رفتم پیش مامان :

- مامان ... مامان .. ببین ... من تخم گذاشتم ...

مامانم زد زیر خنده اما من همونجور تو خوشحالیه کودکانه ام غرق بودم ...

مامان گفت : آفرین پسرم ...

حالا اون تخم مرغو بده واست نیمرو درست کنم صبحانه بخوری ..

- یکه خوردم ... بهم بر خورده بود ...

 یه نگاه به تخم انداختم و به مامان گفتم :

- نه مامان ، نمی ذارم تخممو بشکونیش ...

 می خوام روش بشینم جوجه احسان ازش در بیاد ...

بعد هم به حالت قهر از آشپزخونه اومدم بیرون ...

 مامان هم افتاد دنبالم ... رفتم توی تختم دراز کشیدم ...

آخی مامانم اینجای قصه رو نخونده بود ؛

با این کارش میخواست منو خوشحال کنه !!!

فکر هم کرده بود نهایتا با نیمرو شدن تخم مرغ همه چی تموم میشه .

اما فکر اینجاش رو نکرده بود که من بابا بشم و خودش هم

مامان بزرگ ...!!!

خلاصه ؛

 مامان اومد کنارم و گفت :

عزیزم ، گلم ، این تخم مرغه ... میتونیم یه نیمروی خوشمزه باهاش

درست کنیما ...!!

اما مگه من تو کتم می رفت ؟

- نه !!! خودم بیدار شدم دیدمش ...

 خودم دیدم تو تخت خوابمه ... نه امکان نداره ...

 این تخم منه ... خودم کردمش ... 

مامان هی باهام حرف می زد اما من به همین سادگی ها راضی نمی شدم

 روی تختم نشستم و

 فکر می کردم یکی عین خودم از اون تخم میاد بیرون ...

 بعدش بهش دون و غذا می دادم عین خودم قد بکشه ...

مامان دیگه از خنده اشک چشماش در اومده بود ...

هزار و یکی وعده و وعید بهم داد تا بالاخره راضی شدم تخمو بهش بدم

 بهم فهموند که اگه بخوام تخمو نگه دارم ، باید 20-21روز روش

بخوابم ، تا جوجه احسانش دربیاد ،

با یه حساب دو دو تا چهار تا ؛ عـــــــــامو بیکاری ...!!!

بشینیم دورهمی نیمرو بخوریم که بهتره...!!!

تازه ، خدا رو چی دیدی ، شاید یه تخم دیگه گذاشتم ...!!!!

خلاصه جای همتون خالی ؛

 اون روز صبحانه نیمروی تخم خودمو خوردم ...

 

پ . ن1 : یادش بخیر بچگی ها ...

پ .ن 2: نمی دونم چرا دیگه تخم نگذاشتم ؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت توسط احسان| |

یکی بود یکی نبود

یه من بود توی دنیای ضمیرها

می دونید که ؛ من تو او ما شما آنها

من با تمام من های دیگه فرق می کرد ، خیلی خیلی هم فرق می کرد

یه روز من یه من رو دید ، اون من مثل خودش بود ، من از اون خوشش اومد

اما خجالت کشید برو جلو و بهش بگه ،

 تازه از کجا معلوم اون هم از من خوشش اومده باشه یا خوشش بیاد ؟

توی دنیای ضمیرها مثل هر دنیای دیگه قوانینی بود !!!

من باید از تو خوشش بیاد ،  من باید از او خوشش بیاد ،

تا با هم ما بشن .

بقای بقیه ی ضمیرهای جمع به این بستگی داشت

از نظر همه ، این یه قانون شکنی بود ، هیچ منی این قانون رو نمی شکست

اما من قصه ی ما متفاوت بود ،

روزها فکر کرد ، فکر کرد و فکر کرد

اونقدر که فکر داشت دیونه ش می کرد ، یه روز دلشو به دریا زد ، منیتش رو زیر پا گذاشت ... !!

غرورش رو زیر پا گذاشت ...!!!

رفت جلو و گفت : "سلام ، من ، من ، با من دوست میشید ؟  "

من قصه ی ما عقب رفت و منتظر عکس العمل من شد ،

ولی من که احساس من رو نداشت ، شاید هم داشت اما تصمیم من قصه ی ما رو توی شکستن قوانین و ابراز احساسات نگرفته بود ؛

لبخندی زد و به من خیره شد .

من دیگه من نبود ، برای ابراز احساسش منیت رو زیر پا گذاشته بود

اما ناراحت هم نبود ، می دونست که تلاش کرده برای چیزی که دوستش داره

من خرد شده بود .

مدام به من فکر می کرد و توی دلش می گفت : " من دوست دارم "

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت توسط احسان| |

امروز وقتی داشتم از بیرون بر می گشتم خونه ،

 وسط راه یهو هوس ماءالشعیر کردم و یه گندشو خریدم و اومدم خونه ..

هوا بسی ناجوانمردانه گرم بود و کلی عرق کرده بودم ،

 واسه همین تصمیم گرفتم قبل از ناهار تنی به آب بزنم ..

 رفتم تو حمام و یکم خودمو خیس کردم و بعد شروع کردم به کفی کردن سر و بدنم ..

کارم تموم شد و اومدم کفا رو بشورم ..

 اما هر چی شیرو می چرخوندم آبی ازش در نمی اومد ..

 وای ، الانم وقت آب رفتن بود آخه ..

هیچکس هم خونمون نبود جز مامان بزرگم ...

خلاصه با داد و بیداد و زدن زنگ و از اینجور کارا بالاخره مامان بزرگ خودشو رسوند به حمام ..

آره ، آب واقعا قطع شده بود .. تو کل خونه حتا به اندازه ی یه لیوان هم آب نداشتیم ..

 کفا دیگه کم کم شروع کردن به حرکت و چشمامم دیگه داشتن می سوختن ..

آخ و واخم بلند شد .. مامان بزرگ هم راه افتاد به دنبال آب توی خونه گشتن

و بالاخره بعد از تکاپوی بسیار تنها پارچ آبی که توی یخچال بود و ورداشت آورد ریخت روم ..

تا حد انجماد رفتم و برگشتم ، ولی باز بهتر از هیچی بود .. اما هنوزم چشمام می سوخت ..

مامان بزرگ دوباره راه افتاد تو خونه دنبال آب و بالاخره برگشت .. آخییییش ..

 چشمام بدجوری داشتن می سوختن .. آب واقعا مایه ی حیاته ..

همونجور که مامان بزرگ داشت آبو می ریخت رو صورتم ازش پرسیدم :

" مامان بزرگ ، تو این بی آبی آب از کجا پیدا کردی ؟ "

اونم گفت : نمی دونم ، اون چی بود خریده بودی ، اونو اوردم ..

خشکم زد ، سریع چشمامو باز کردم .. دیدم به به ...

 مامان بزرگ داره ماءالشعر خالی می کنه روم ...

مامان بزرگه دیگه ، چیکارش میشه کرد ..

اما خب ، چاره ای هم نبود ، چشمام بدجوری داشتن میسوختن ..

دیگه یه تیکه ام کفی بود و یه تیکه ام هم ماءالشعیری ..

 با اعصابی داغون روی سکوی حمام نشستم در انتظار آب  ..

وای اونجا بود که برای اولین بار فهمیدم چقدر فحش بد بلدم ..

همینجور در حال غر زدن و چیدن و ردیف کردن فحش ها کنار هم بودم

 که احساس کردم یه چیزی از زیر داره گازم میگیره ..

سریع از جام پریدم..

وای یه 10-15 تا مورچه اومده بودن می خواستن منو به عنوان ناهار ببرن ..

دیگه چشمم شده بود دو تا کاسه ی خون ..  دمپایی رو ورداشتم و ...

 

پ .ن1: مطمئن شوید یکی تو خونه هست بعد برید حموم .

پ .ن 2: قبل از حمام حتما برای احتیاط یه ماءالشعیر بخرید ، شاید آب قطع شد !!!

پ . ن 3: میازار موری که ....

نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت توسط احسان| |

امروز تصمیم گرفتم اعتراف کنم ...

خیلی وقته که احساس گناه روی دوشم سنگینی میکنه ،

صبح زود که از خواب بیدار شدم ، ساعت طرفای ده و نیم بود ،

من کلا سحرخیزم مخصوصا تابستونا ،خلاصه  دیدم یه آقایی داد می زنه :

جوجه رنگی دارم .. جوجه های قشنگ دارم .. جوجه های ناز دارم ..

با دیدن این صحنه  وجدان نهفته ام از خواب بیدار شد ..

من چیزی در حدود 16-17 سال پیش سه تا قتل انجام داده بودم ..

یادمه زمانی که ؟ سالم بود ( اصلا مهم نیست چند سالم بود ، فقط بدونید بچه بودم )

 یه بار مادرم از یکی از همین جوجو فروشا 3 تا جوجوی کوچولو واسم خرید ...

خیلی دوستشون داشتم ، همیشه کنارشون بودم و باهاشون حرف می زدم ..

عشق و علاقه ام به اونا روز به روز بیشتر می شد اما دست سرنوشت ...

یه بار یکی از اون جوجوها رو چند تا بوس کردم و محکم تو بغلم گرفتم ..

همونجور که تو بغلم سفت نگهش داشته بودم کلی باهاش حرف زدم ..

 اما وقتی دستامو از هم باز کردم دیدم دیگه تکون نمی خوره ..

از اون روز به بعد دیگه هیچوقت کسایی که دوست دارمو اینجوری بغل نکردم ...

چند روز بعد یکی از جوجوهارو سوار دوچرخه ام کردم و توی سبد جلو نشوندمش ..

 کلی با هم دور زدیم .. اما تو یه صحنه که سرعتم خیلی زیاد بود ،

 جوجو از سبد پرید بیرون و درست افتاد جلوی دوچرخه و منم صاف از روش رد شدم ..

از اون روز به بعد دیگه کسیو روی ترک دوچرخه یا جلوی دوچرخه با خودم نشوندم

( فقط پارسال به اصرار دادشم اومد جلوی دوچرخه نشست و نتیجه اینکه صاف رفتم تو جوی آب ، فقط خدا رحم کرد)

از دو تا حادثه ی قبلی خیلی ناراحت بودم و جوجوی سومو از خودم دور نمی کردم ..

تا جایی که شب ها موقع ی خواب پاهاشو می بستم و می ذاشتمش رو تخت کنار خودم ..

 یه روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم روی جوجو خوابیدم و ...

از اون روز به بعد دیگه کنار کسی نخوابیدم ( امان از فکر منحرف ....)

 

پ.ن1: حالا که به قتل سه تا جوجوم اعتراف کردم احساس سبکی می کنم ..

عذاب وجدان خیلی سخته ..

پ.ن2: مامان دیگه برام جوجو نخرید

 و هر وقت هم که زیاد اصرار می کردم می گفت : " دوری و دوستی .. "

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت توسط احسان| |

روایت اول   "  شاپرک و مهتاب  "

 

وقتی از پیلش بیرون اومد ، همه چیز براش تازگی داشت

به دور و برش که نگاه کرد پر بود از چمن ودرخت وبوته

اونجا یه باغچه بود ، یه باغچه ی سرسبز

باید صبر می کرد تا بالهاش خشک بشن ، همه جا تاریک تاریک بود

اما ...

توی اون تاریکی نگاهش به ماه افتاد ، بزرگ ، نورانی ، تحسین برانگیز

شاپرک طلسم شد ، افسون ماه

فقط به ماه خیره شد ، بالهاشو تکون داد

می شد پرواز کرد ، بال زد بال زد

نسیم در گوشش زمزمه کرد ؛ هرگز به ماه نمی رسی !!

شاپرک بال زد ، به سمت ماه رفت ، رفت ، رفت ...

نسیم به همه ی شاپرک هایی که توی شب مهتابی به دنیا میان میگه که

"هرگز به ماه نمی رسن"

 

 

روایت دوم  "  شاپرک و چهلچراغ  "

 

وقتی به سختی از پیلش بیرون اومد ، همه جا نمناک بود

خودشو به جای خشکی رسوند ، به اطرافش نگاه کرد

گیاه های بزرگ وکوچیک توی گلدون

آره ، اونجا یه پاسیو بود ،یه گلخونه ی خانگی پراز گلدون با گل های سر سبز

بالهاشو تکون می داد و به اطراف نگاه میکرد

همه جا روشن بود ، روشن روشن

و وقتی  چشمش به چهلچراغ افتاد

شاپرک طلسم شد ، افسون چهلچراغ

فقط به چهلچراغ خیره شده بود ،

بال زد بال زد ، می خواست با نور چهلچراغ یکی بشه

به طرفش رفت ، رفت ،

 رفت و رسید

دور لامپ ها پرواز کرد ، احساس شادی ، گرما ، نور شدن

وجودش اونقدر گرم شد که احساس کرد داره می سوزه

از لامپ ها دور شد جایی دورتر از چهلچراغ نشست

اما همچنان به چهلچراغ چشم دوخته بود ،

نسیم در گوشش زمزمه کرد ؛ چهلچراغ یه سرابه ، سراب !!

شاپرک دوباره به طرفش رفت ، رفت وبازبرگشت ، رفت و بازبرگشت

نسیم به همه ی شاپرک هایی که توی پاسیو و در اطراف چهلچراغ ها به دنیا میان میگه که

" گرما و نور چهلچراغ سرابی بیش نیست "

 

 

روایت سوم  "  شاپرک و شمع  "

 

از پیله با سختی بیرون اومد ، از همون لحظه تاریکی و سرما رو احساس کرد ،

به اطرافش که نگاه کرد ، دید که توی یه گلدونه ، یه گلدون که مثل اینکه خیلی وقت بود

کسی سراغش نرفته بود از لای برگها خودشو با سختی بیرون کشید

و.....

و چیزی که اونجا بود ، وجودش رو تسخیر کرد

شاپرک طلسم شد ، افسون شمع

شعله ی شمع توی اون تاریکی می رقصید

شاپرک فقط به اون نگاه می کرد ، شروع کرد به بال زدن ،

نسیم در گوشش زمزمه کرد ؛ شمع زندگی  رو ازت می گیره !!

شاپرک بال زد ، رفت ، نزدیک شمع شد ، رفت ، وجودش از گرما سرشار شد

رفت و سوخت ، رفت و خاکستر شد .

نسیم به همه ی شاپرک هایی که پیش شمع به دنیا میان میگه که

" شمع گرما ونورش رو در ازای زندگی بهتون می بخشه "

نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت توسط احسان| |

خدایا ! سلام

خدایا نمی دونی چقدر دلم گرفته

خدایا به همه چی فکر می کنم و به هیچی فکر نمی کنم

خدایا ازت گله دارم ، ازت ناراحتم

خدایا کفر نمی گم...

ولی معلوم هست داری چیکار می کنی ؟

اون بالا نشستی ، حواست به این پایین مایینا هست ؟

قربون بزرگیت برم ، یه نظری هم به ما بکن ، به من بکن

خدایا کفر نمی گم...

اما اگه بلد نیستی خدایی بکنی بیا پایین !

چه اصراریه ...

بیا ، بیا پایین ، آدم شو ، بشر شو

ببین چه حالی داریم ، چه احوالی داریم

اگه اومدی یه سری هم بیا پیش من ، باهم می ریم بستنی شکلاتی می خوریم

آخه من بستنی شکلاتی خیلی دوست دارم ، مهمون من

اگه اومدی برات از دردهام میگم ، از تمام چیزهایی که ذهنم رو مشغول کرده

خسته شدم از بس سرمو بالا کردم و توی تخیلاتم باهات حرف زدم

هر موقع چشمامو بستمو خواستم باهات حرف بزنم ، می دونی چه طوری توی ذهنم اومدی ؟

یه غول گنده اما مهربون که از توی آسمون داره پایینو نگاه میکنه !!

اونقدر از تو دور شدم که دیگه پیدات نیست !

خدایا میگم حالا هر کی اینا رو بخونه میگه : شوخی شوخی با خدا هم شوخی !!

اما با کی شوخی کنم با کی حرفامو بزنم من که گفتم :

خدایا کفر نمی گم...

راستی خدایا اگه اومدی این پایین مایینا ،

اگه اومدی و بشر شدی ، آدم شدی

کی رو جای خودت میگذاری ؟ تو رو خدا منو بذار .

خیلی دلم می خواد خدا بشم ، اگه خدا بشم قول میدم اول از همه آرزوهای تو رو برآورده کنم

خدایا نکنه ناراحت شیا !!!

قربونت برم ، دستم به دامنت ، خودم کم بدبختی ندارم ، یهو قهرت نگیره ،عذابی ،عقوبتی برام بفرستی !!

از حالا بگما ...

مخصوصا حالا تازه امتخانامو دادم ، یهو دق ودلیتو تونمره هام خالی نکنی !

خودم پا درهوا هستم ، با لطف جنابعالی انتظار پاس شدن داریم

حالا یهو نیای وارونه .............. والا

اگه می دونی با این حرفا ناراحت میشی بگو تا همین الان پاکشون کنم

بهت بر نخوره ، بدبختمون کنی ! من که گفتم :

خدایا کفر نمی گم...

می بینی ، می بینی

ای پادشه خوبان ، داد از غم تنهایی

دیونه شدم رفت ،

 

بگو یا رب

بگو یا رب

چه بد گفتم

چه بد کردم

که نزدت خویشتن را دیو و دد کردم

مرا یا رب نمی خواهی گناه از تو

اگر نفرین به این دنیای بد کردم

 

به حرفم گوش کن یا رب

به دردم گوش کن یا رب

اگر بیهوده می گویم

مرا خاموش کن یا رب

اگر بیهوده می گویم

مرا خاموش کن یا رب

 

بگو یا رب

چه بد گفتم

چه بد کردم

که نزدت خویشتن را دیو و دد کردم

به جز عشقی که دردش را

به من دادی ، به من یا رب

چه بخشیدی که رد کردم

 

خدایا ...خدایا

هستی ؟ یه کاری بکن ! یه حرفی بزن !

با دیوار حرف می زدم آخرش یه تقی توقی صدا می کرد ...

خدایا ، خیلی خستمه

خدایا کفر نمی گم...

اما می دونی که" بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم ، دوست دارم"

خدایا کفر نمی گم...

اما این رسم خدایی نیست ....

 

 

پی نوشت: برای اونهایی که احساس میکنن در حق خدا ظلم شده و باید با فحش دادن به من از خدا دفاع کنن

" مطمئن باشین خدا خودش تلافیشو توی نمره های این ترمم در میاره ، زیاد ناراحت نباشین

خودش می دونه چطوری حالمو بگیره "

نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت توسط احسان| |

فقط به هم نگاه می کردند ، هیچکدام نمی دونستن چرا ، اما به هم خیره شده بودند

هر دو مطمئن بودند که یه چیزی این وسط هست  ، یه چیزی مثل ...

یه چیزی برای دلیل این نگاه ها

همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد وقبل از هر تصمیمی تاکسی حرکت کرد

و پسر همچنان به تاکسی و چشم هایی که از توی تاکسی به او خیره شده بودند نگاه می کرد

تا اینکه تاکسی در میان ازدحام ماشین ها گم شد

پسر برای تجسم نگاه ، چشم هایش را بست ،

با خود فکر کرد  ،  فقط چند لحظه ، فقط چند لحظه .......

 

اگه  به خاطر قولی که به دوستش برای آوردن جزوه ها داده بود ،

این همه وقت صرف پیدا کردنشون نمی کرد

اگه به جای سرویس ساعت هفت و پنج دقیقه به سرویس ساعت هفت می رسید

اگه راننده به خاطر یک لیوان چای ، از ماشین پیاده نمی شد

اگه اون مرد پاهاش نشکسته بود و برای پیاده شدن از راننده نمی خواست وارد کوچه ی فرعی بشه

اگه راننده دلش به حال مرد نمی سوخت و وارد کوچه نمی شد

اگه راننده پراید زودتر از خواب بیدار میشد

تا برای رسیدن به  محل کارش عجله نداشته باشه و نمی  پیچید جلوی سرویس

اگه راننده سرویس یه خورده دیرتر موبایلش زنگ می زد و

 راننده برای اینکه بفهمه کیه  نگاهش از جلوش منحرف نمی شد ،

 شاید اون تصادف پیش نمی اومد

تا پسر مجبور بشه ، پیاده بشه تا یه تاکسی بگیره

اگه اون پیرمرد کمی دیرتر از خونه بیرون میومد و به تاکسی ای که ایستاده بود،

 نمی گفت :" دربست "

اگه پسر نگاهش به بند کفشش نمی افتاد تا بفهمه بازه

و برای بستنش  خم نمی شد ، تا تاکسی دوم هم ازش رد بشه

اگه وقتی سوار تاکسی بود ، پول خرد آماده می کرد تا راننده برای دادن بقیه ی پولش معطلش نکنه

اگه  ....

 

اونوقت شاید ....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت توسط احسان| |

من                    ما

تو                     شما

او                     آنها

 

" من " ، اول شخص مفرد یعنی تنها یعنی" من "

همیشه در انتظار"  او " ،

" او " ، سوم شخص مفرد ، یعنی تنهاست

همیشه من میخواستم با او همراه بشم تا ما بشیم

" ما " اول شخص جمع

ما ، تنها نیست

نمی دونم تو که داری این نوشته ها رو می خونی تنهایی یا نه؟

اما می دونم " تو " دوم شخص مفرده

اگه تنهایی چرا پیش من نمی آی ؟

من ، تو ، او می تونیم ما بشیم

من می دونم تو و او می تونید دوستای خوبی برای هم بشید

اونوقت میشید شما

" شما " دوم شخص جمع

ما و شما

من و تو

من و او

این جوری دیگه هیچکس تنها نیست

اصلا یادم رفت ، آنها

" آنها " سوم شخص جمع

خودمونی بگم اونا

اگه اونا هم بیان دیگه همه با همیم

دیگه نهادی وجود نداره ، دیگه هر کاری کنیم

همه با هم کردیم ،

من وقتی به او اینو گفتم گفت که به تو میگه

نمی دونم تو به او چی گفته بودی اما او ناراحت شده بود

شما می دونست تو ناراحتی اما چیزی به اونا نگفت

من شما رو درک میکنم اما اگه به من میگفتید که به اونا بگم

احتمالا از تو زیاد ناراحت نبودم ، او اونقدر از اینکه اونا خبر نداشتن ناراحت بود که به من چیزی نگفت ، شما هم که کاری نکردید ، همش تقصیر توئه

تو از اول خودخواه بودی ، یادم میاد ...

یادم میاد وقتی که جلوت مثل شمع آب میشدم

با تمام وجودم عشق رونشونت می دادم ، اما تومثل سنگ ،

سرد ویخ

اصلا همه ی شما همینجورید ،

شما کیه ؟ تو و تو و تو و تو ،

 انقدر توها جمع شدید که شما شدید

حالا که خوب فکر می کنم او هم همینطور بود

او هم ذره ای به من توجه نمی کرد

او  و  او  و  او  و  او  و  او  و  او... آنها

منم که ما نمیشم ، آخه چطور ما شم ؟

او که رفت ، تو هم که میری

آخه به کی بگم : تومون خودمون رو میکشه بیرونمون مردمو

من با منم کنار نمی یاد ، فقط بدی هاشو میبینه

من و من ، ما نمیشه ، بخت منم وا نمیشه.

اونا میگفتن که شما همیشه با همدیگه اید

چقدر دوست داشتم با شما باشم ، شما وقتی حرف میزند به آدم آرامش میده

اما اونا همیشه با همدیگه هستند چطوری به او بگم که به تو بگه

اگه اونا بفهمن چی ؟ اگه شما دیگه پیش من نیاین چی ؟

می دونم تو با او هستی ، برای همینه که با من نیستی

تو همیشه مغرور بودی ، همیشه باعث ناراحتیم شدی

وقتی او اومد هم همینطور شد .چقدر خوشحال بودم

داشتم ما می شدم ، داشتیم ما میشدیم

اونا حسادت کردن ولی مهم نبود مهم من و او بودیم

گفتی من نباید با او باشم

او گفت تو رو جدی نگیرم ، اونا به تو گفتن تا شما به من اینو بگید

خوشحال بودم که به خاطر او جلوی شما ایستادم ، جلوی تو ایستادم ، جلوی اونا ایستادم

نمی دونم چرا برای مخالفت با من همه ضمیرها دست به دست هم دادن ، یکی شدن

مهم نیست من جلوی همه وایسادم

یادته  ما نمی دونستیم چی پیش می آد ؟

نمی دونستیم که تو ...

او وقتی اونا گفتن که دیگه برنمی گردی ،حرفشونو باور نکردم

اونا می دونستن ، شما هم می دونستین

تو و حتی او هم می دونست

همه می دونستند جز من

ولی اگه صادق باشم ما هم می دونستیم

می دونستیم که ما نمی شیم

مایی وجود نداره ، همه شما هست و آنها

چرا من نباید ما بشم

تو به خاطر من به او بگو ، بگو منتظرم تا ما بشیم

شما بشیم ، یا حتی اونا بشیم

تو این کارو می کنی ؟

 

تو، شما ، او ، آنها  ، من ، ما

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت توسط احسان| |

 

 نمی دونید چی می خواهید ؟

 نمی دونید می خواهید چه کاری کنید ؟

 چی در انتظارتونه ؟


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت توسط احسان| |

 

 آخر باغ برم  برکه ای پر از

ماهی های سرخ بزرگ وکوچیکه

دلم می خواد با یه تکه نون

روی یه سنگ بشینم و تکه های نون رو براشون بریزم


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت توسط احسان| |

من خندیدم اما تو نپرسیدی چرا خندیدم ومنم نفهمیدم چرا خندیدم !


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت توسط احسان| |


:قالبساز: :بهاربیست:

 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - قالب وبلاگ